درباره عكاسي از حيات‌وحش ايران با بيژن فرهنگ دره‌شوري

مصاحبه‌اي با بيژن فرهنگ دره‌شوري روز يك‌شنبه 26 خرداد سالجاري به چاپ رسيد در روزنامه همشهري. با خواندن اين مطلب به ياد آوردم با او گفت‌وگويي انجام داده‌ام كه چهارم آذر ماه 1383  در روزنامه ايران به چاپ رسيد با «عنوان دشوارتر از شکار». در نسخه چاپي نام مصاحبه‌كننده درج شده بود (و در نسخه الكترونيك نه) اما مجله قشم به سردبيري هوشنگ فتحي اين مصاحبه را همچون نسخه الكترونيك روزنامه ايران بدون نام و نشان  به چاپ رساند. گفت‌وگوي مورد اشاره با بيژن دره‌شوري، بيشتر درباره عكاسي از طبيعت و حيات‌وحش است اما بازخواني آن اطلاعاتي از وضع محيط‌طبيعي ايران در سال‌هاي نه چندان دور ارائه مي‌كند. در ادامه مصاحبه كامل با اين بزرگمرد طبيعت ايران را مي‌خوانيد:

     dar                        

 

«الان به خودم مى گويم چرا سير تماشا نكردم. چون عكاسى مشاهده را خراب مى كند. همه چيز درقاب جا مى گيرد وكادر، پشت كادر. وقتى عكس مى گرفتم اميد داشتم كه منتشر شود وديگران تماشا كنند، لذت ببرند وبه اطلاعات‌شان افزوده شود. اما درايران كسى به عكس‌هاى طبيعت اهميت نمىدهد».


بيژن فرهنگ دره‌شورى پيش از آن كه يك عكاسى طبيعت باشد درجمع متخصصان محيط زيست به عنوان اكولوژيستى تمام عيار شناخته مى‌شود. بيش از ۳۰ سال مطالعه وعكاسى از طبيعت سبب شده تا او به خوبى ايران را بشناسد و ۲۵۰ هزار قطعه عكس كه هر روز به تعداد آنها افزوده مى شود، ازجاذبه هاى طبيعى ايران فراهم كند، مجموعه‌اى كم نظير كه تنها تعداد محدودى از آن دركتاب « طبيعت ايران» منتشر شده است.

 

·    كتاب طبيعت ايران تنها اثرى است كه تصاوير متنوعى ازحيات وحش و مناطق به نسبت بكر كشور در آن ديده مى شود و به چاپ دوم هم رسيده است. با وجود شرايط نامناسب حاكم بربازار نشر اين كتاب چگونه چاپ شد؟

رئيس اسبق سازمان ملل درايران عكس‌هاى مرا ديده بود. گفت حاضر است براى چاپ و انتشار كتابى ازايران هزينه كند، مشروط برآن كه درصفحه اول كتاب نوشته شود« به مناسبت پنجاهمين سال تأسيس سازمان ملل». من موافقت كردم . اما آن زمان بودجه را به شخص نمى‌دادند. براى همين هزينه چاپ كتاب به حساب سازمان حفاظت محيط زيست واريز شد. رئيس قبلى سازمان هم با انتشار كتاب موافقت كرد اما در قالب يك كار گروهى وبا حضور نام چند تن ازكارمندان به عنوان همكار عكاس.
من مخالفتى نداشتم با اين حال كار به نتيجه نرسيد. تا اين‌كه يك روز منزل نصرالله كسرائيان بودم و ناشرى هم آنجا حضور داشت. او با پيشنهاد كتاب « طبيعت ايران» موافقت كرد اما چون نگران فروش بود، خواست نام كسرائيان هم روى جلد باشد. نصر الله هم قبول كرد و با نظر او بسيارى ازعكس‌ها و متن‌هايى كه براى كتاب نوشته بودم حذف شد تا اين كه به شكل حاضر درآمد.

 

·    دراين كتاب عكسى ازيك گورخر ايرانى و كره اش درحال شير خوردن ديده مى شود  گورها از فاصله چند صد مترى با ديدن انسان فرار مى كنند اما آرامش عجيبى دراين تصوير به چشم مى‌خورد.

دردوره خدمتم در سازمان محيط زيست با آدم عجيبى آشنا شدم. مردى كه كوير را خيلى خوب مي‌شناخت. اميرخان آهني يكي از شگفت انگيزترين چهره‌هاى  محيط زيست ايران بود.

سال ۱۳۵۵ جان باكستون فيلمبردار انگليسى آمد به ايران كه براساس سناريوى برادر زاده ارنست همينگوى از گور خر ايرانى فيلم بگيرد. سناريست نوشته بود كه گور بايد وارد سراب شود و بيايد طرف دوربين. رفتيم پيش امير خان و ماجرا را برايش تعريف كرديم. بايد كوير رفته باشيد تا بدانيد چه مى گويم. ما سراب را پيدا مى‌كرديم گور نبود، گور را پيدا مى‌كرديم سراب نبود. امير خان هم يواش يواش خسته شد. جايى را نشان داد وگفت اينجا بنشينيد. من هم بايد بخوابم. او عادت داشت وسط روز نيم ساعتى بخوابد. رفت و درسايه يك درختچه قيچ خوابيد. باكستون سه پايه را تنظيم كرد و دوربين را روى آن گذاشت و كمى فيلم گرفت. يك آن گورها آمدند درسراب . بعد آمدند طرف ما كه پشت دوربين بوديم. گورها آمدند جلوى دوربين و دور زدند، گردو خاكى بلند كردند و رفتند. اميرخان ازكوير چيزهايى مى‌دانست كه هيچ كس از آنها خبرنداشت.

                          onage

·       شما هم همان موقع عكس گور را گرفتيد؟

نه. ۲۴ سال بعد آنها را گرفتم. سال ۷۹ رفتم شاهرود وسراغ اميرخان را گرفتم. گفتم مى خواهم ازگور وكره اش عكس بگيرم ويك كسى را معرفى كن كه كوير را بشناسد. گفت خودم مى‌آيم. ساعت ۶ صبح ، فرداى آن روز قرار گذاشتيم. ديدم ۶ و ربع كم، با كت و شلوار منتظر است. من و اميرخان به همراه دو نفر ديگر به نام نصرالله وشيرمحمد حركت كرديم . وسط راه اميرخان به نصر‌الله گفت تو  اگر تنها بمانى حوصه‌ات سر نمى‌رود، جواب داد نه. اميرخان گفت پس يك چاى دم كنيم بخوريم. بعد ازچاى به نصرالله وشير محمد گفت كه همان جا بمانند و تكان نخورند. با اميرخان راه افتادم . به نظرم رسيد جايى كه مى‌رويم اصلاً چيزى نمى‌بينيم. اما به خودم گفتم اشكالى ندارد با اميرخان دركوير قدم مى‌زنيم و كيف مى‌كنيم. نا اميد ازعكاسى گور قدم بر مى‌داشتم كه به يك تيغه كوه با ارتفاع حدود ۵۰ متر رسيديم. اميرخان گفت ازاينجا به بعد ساكت. با دستش اشاره كرد كه جلوتر بروم. خودش ماند . تله ۲۰۰ تا ۶۰۰ ميليمترى روى دوربينم بود. يك حلقه هم فيلم در جيبم و يك حلقه هم روى شماره دو در دوربين. رفتم سرگردنه ديدم يك كره گور خوابيده ازكره چند تا عكس گرفتم كره فقط سرش را چند سانتيمتر از زمين بلند كرد. من نگاه كردم پايين امير خان باسر علامت داد كه هست؟ من جوابش را دادم كه آره اما بچه اش. بادست علامت داد كه صبر كنم. يك كمى بعد ديدم دم وكفل گور مادر پيدا شد. اما تكان نمى خورد. از يك چاله كوچك كه آب درآن توسط تلمبه بادى جمع مى شود آب مي‌خورد. صبر مى‌كرد تا دوباره چاله پر شود. اين كار يك ربع طول كشيد و بعد بالاى سر كره ايستاد تا شير بخورد. من هفت هشت عكس گرفتم. گور مادر نگاه كرد هيچى نديد . من مجسمه شده بودم. بى حركت. بعد بى خيال ايستاد تا كره شير بخورد. چند دقيقه بعد ماده گور رفت و كره هم به دنبالش. شايد ۶۰ تا ۶۵ عكس از حالت‌هاى مختلف گور وكره‌اش گرفتم. موقع برگشتن ديدم شير محمد سركوه ايستاده و براى خودش آواز دشتى مى‌خواند. نصرالله به او گفته بود آرام باشد. چون كار را خراب مى‌كند. بهش گفتم شير محمد شانس آوردى كه عكس‌هاى خوبى ازگور گرفتم ، اگر موفق نمى‌شدم تلافى‌اش را سرت در مى آوردم.

 

·        تا امروز چند قطعه عكس گرفتهايد؟

جنگ كه شروع شد حس و حال عجيبى داشتم. اصلاً نمى توانستم يك جا بمانم. روز ششم جنگ خودم را به خط مقدم رساندم . نمى توانستم تصور كنم كه پاى عراقى ها حتى يكى از شقايقهاى كشورم را لگد كند. درطول جنگ چند بار رفتم جبهه وبرگشتم. آن زمان اوضاع اقتصادى مناسب نبود. اداره ما خودروها را به جبهه داده بود، وضعيت بنزين خوب نبود و به طور كلى شرايط اجازه نمى‌داد كه در محيط زيست فعاليت كرد. آن زمان فرصتى پيش آمد كه عكس‌هايم را بشمارم. آن موقع حدود ۱۵۰ هزار قطعه عكس داشتم. بعد از آن هم هر سال حدود ۲۵۰ حلقه گرفتم يعنى حدود سالى ۶ هزار فريم. الآن سه سال است كه درقشم هستم وحدود ۷۰۰ حلقه عكس گرفته‌ام.

 

·       يعنى بيش از ۲۵۰ هزار عكس ازطبيعت داريد؟ چه اندازه آنها را چاپ مى كنيد؟

سابق عكس‌ها را ۹ در ۱۲ چاپ مىكردم اما مدتى است ۱۰ در۱۵ چاپ مى‌كنم.

 

                          chee

·    بهترين عكس‌هاى يوزپلنگ در طبيعت را شما گرفته‌ايد. نخستين بارى كه يوز را ديديد چه حسى داشتيد؟ چون ديدن اين جانور اصلاً كار ساده‌اى نيست.

سال ۱۳۵۱ بلژيك از ايران چند رأس قوچ و ميش اوريال خواست. اين قوچ‌ها فقط در شمال شرقى كشور زندگى مىكنند. پس از آن كه با درخواست بلژيك موافقت شد. قرعه مأموريت به نام ما افتاد. آن زمان جمشيد فاضل رئيس توسعه و بررسى در سازمان محيط زيست بود كه دو - سه كارشناس انگليسى و آمريكايى و تعدادى نيز كارشناس ايرانى در آن فعاليت مىكردند. بخش فوق العادهاى بود. در يك سال و نيم كتاب پستانداران ايران و پرندگان ايران را نوشتيم. مطالب مربوط به مارهاي ايران جمع آورى شد و ۸ ميليون هكتار از اراضى كشور به عنوان پارك ملى و مناطق تحت حفاظت قرق شد. نه مثل الآن كه در پارك ملى هيچى وجود ندارد. «بختگان» حفاظت شده بود، ۱۴ هزار رأس شكار داشت. «خوش ييلاق» حفاظت شده بود، از پارك ملى بهتر. به هر حال، براى گرفتن قوچ هاى اوريال چندگزينه داشتيم. من «خوش ييلاق» و «گلستان» را خوب ديده بودم. «تندور» را هم گشته بودم. به نظر آمد كه «خوش ييلاق» بهترين جاست. چون كوههايش بريده ـ بريده بود. گرفتن قوچ و ميش هم داستانى داشت همه چيز در سرماى عجيب آن منطقه بر اساس تجربه به پيش مىرفت. ما پايه مى‌خواستيم، تور مى خواستيم،كارگر و بى سيم مى خواستيم. در منطقه «چارمند خوش ييلاق» بوديم كه متوجه شديم تور و ميخ نداريم. به جمشيد گفتم بنشين پشت لندرور بايد برويم شاهرود و هر چه مى خواهيم بخريم. در دشت ۱۰ تا ۱۲ سانتيمتر برف نشسته بود. من يك دفعه ديدم چيزى از جلوى چشمم رد شد. ديدم سگ نيست، پلنگ هم نيست. گفتم جمشيد، يوز! ما تند كرديم، يوز تند كرد. يوز ديد لندرور نزديك و نزديكتر مى‌شود سرعتش را زيادكرد و به طرف كوه كم ارتفاعى رفت. اما در برف فرو مى‌رفت و جستهايش كوتاه و كوتاه‌تر شد. من از لندرور پياده شدم يك دوربين زنيط با تله ۳۰۰ ميليمترى دستم بود، دنبال يوز دويدم. يوز كند شده بود. سرگردنه يك درخت اورس ديدم. پيش خودم گفتم مىرسم پشت يوز و حالا كه در دره پايينى است عكسش را مىگيرم. رسيدم به درخت ديدم اثرى از يوز نيست. سمت چپ اورس ديدم يك چيز حلقه ـ حلقه دراز بالا و پايين مى رود. بيشتر دقت كردم ديدم يوز است. سمت راست اورس را نگاه كردم ديدم كله يوز ۲ مترى من قرار داشت. هر دو خشكمان زد. نگاهش كردم انگار سرش را با شامپو شسته بود، برق مىزد. يك مرتبه گم شد. هر جا را نگاه كردم نبود. آن موقع نمى دانستم يوز پلنگ چه جانور بىآزارى است فكر مى‌كردم ممكن است مثل پلنگ حمله كند. ديگر دنبالش نرفتم. عقب ـ عقب برگشتم. وقتى رفتم پيش جمشيد بهش نگفتم كه محو تماشاى يوز شدم و بدون آن كه عكسش را بگيرم. اين جور برخوردهاى چشم در چشم و رودر رو با پلنگ هم داشتم. تماشايش برايم مهمتر بود تا اين كه با عكاسى قطعش كنم. چون عكاسى مشاهده را خراب مىكند.

                             leop  

·    از پلنگ هم عكس خوبى گرفته ايد كه تقريباً هم جا چاپ مى شود، چطور شد از اين گربه شبگرد و مخفى كار عكس گرفتيد، اين هم يك حادثه بود؟

دو سال مدام دنبال پلنگ بودم. صبح زود و نزديك شب كوه‌ها را با تلسكوپ نگاه مى‌كردم تا قبل از اين كه پلنگ مرا ببيند، من پلنگ را ببينم. اما او مرا زودتر مى‌ديد. عكاسى از پلنگ بر اثر يك اتفاق بود. پيرزنى در ايل ما هست كه شوهرش قهرمان جنگ‌هاى ايران و انگليس بود. مرا خواست. رفتم و گفت كه مى خواهد آهو ببيند. گفتم از چند مترى ببينى خوب است. گفت سى چهل مترى. روزى كه داشتم مى‌رفتم دنبالش پيش خودم تصور كردم بىبى را كنار دستم در پيكانم ـ كه فروختم و از شرش خلاص شدم ـ مى‌نشانم و با هم مىرويم تماشاى آهو. يك فلاسك چاى و يك كيك هم خريده  بودم. وقتى رسيدم كنار خانه بىبى ديدم حدود ۳۰ نفر آنجا هستند. همگى مى خواستند آهو ببينند. مخالفتى نكردم و راه افتاديم. چند لندرور هم دنبال ما بود. رسيدم به پارك ملى بمو در شيراز و آهوها را از فاصله ۷۰۰ ـ ۸۰۰ مترى ديديم. بىبى خواست كه جلوتر برويم. آهو‌ها به مانگاه مى‌كردند بعد صورتشان را بر مىگرداندند به سمت ديگر اما فرار نكردند. من فهميدم كه آن طرف آهو‌ها يك پلنگ كمين كرده است. لندرورها رسيدند و آهوها كمى دور شدند. سوار يكى از لندرور ها شدم كه راننده اش نوه بى بى بود. بهش گفتم گوش‌ات به من باشد، گفتم برو، مى روى. گفتم بايست، مى ايستى. محو تماشاى پلنگ نشوى كه كار را خراب مى كنى. راه افتاديم. وقتى به پلنگ رسيديم اصلاً به روى خودش نياورد و رفت پشت يك بوته بزرگ. ما هم يك مترـ يك متر جلو مى رفتيم. در اين فاصله من دوسه عكس گرفتم كه ناگهان پلنگ جستى زد و ديدم دوربين و لنز دارد به بيرون كشيده مى شود. لنز را از دهانش كشيدم بيرون. كمى دورتر شد. به نوه بىبى گفتم برو دنبالش. رفتيم و راهش را بريديم. ناگهان با چهار دست و پا كوبيد به در لندرور. بعد كه آمديم پايين ديديم جاى چنگ‌هايش روى در باقى مانده. دوباره دنبالش رفتيم در فاصله چهار- پنج مترى من چند عكس ديگر گرفتم. در ويزور دوربين ديدم كه پلنگ اندكى به پنجههايش فشار آورد و كسرى از ثانيه نگذشته بود كه دوباره لنز را به دندان گرفت. پس از كمى كشمكش لنز را ول كرد. ما هم برگشتيم پيش بىبى و مهمانان ناخوانده كه اثرى از چاى و كيك باقى نگذاشته بودند. من هم خوشحال از اين كه عكس‌هاى خوبى از پلنگ گرفتهام.

 

·       نظرتان درباره عكاسى ديجيتال چيست؟

به نظرم بايد رفت سمت ديجيتال. اما لنزها، وسايل و دوربينهاى من قديمى هستند. با خودم فكر مىكنم مگر چند سال ديگر مىتوانم عكاسى كنم. اگر تازه كار بودم حتماً سراغ ديجيتال مىرفتم. اما بيش از ۳۰ سال است كه عكاسى كردهام. وسايل مال آن سيستم قديمى است. با دوربين ديجيتال، شما مى‌توانيد كارتان را در لحظه مشاهده كنيد. عكاسى از طبيعت يك نوع تصادف است كه نبايد آن را از دست داد. ممكن است ۴۰  سال در طبيعت باشيد اما شكار يوز يا خود جانور و يا حتى شكار عقاب ماهيگير را نبينيد. براى من اين تجربه  پيش آمد كه ۲۰ دقيقه در ۱۰ مترى عقاب ماهيگير بودم. تعدادى عكس گرفتم و براى ظهور و چاپش نگران بودم كه دچار لطمه نشود. اما دوربين‌هاى ديجيتال اين گرفتاري‌ها را ندارند.

 

 ·    در جايى خواندم كه مشاهده درنا را با روش‌هاى خاصى انجام مى‌دهند. اتاقك‌هايى ساخته‌اند و داخل آن مى‌شوند. اما براى اين كار و براى اين كه رفتار درناها تغيير نكند سه نفر داخل مى‌شوند و سپس دو نفر از آن بيرون مى‌آيند. بدين ترتيب نفر سوم مى‌تواند از اين پرنده عكس بگيرد. شما براى عكاسى از درنا از چه شيوه‌اى استفاده كرديد؟

درناها پرندگان مهاجرى هستند كه عكاسى از آنها براى من دو فصل مهاجرت طول كشيد. ابتدا رفتم درياچه «پريشان» كه يكى از زيستگاه‌هاى عالى درنا بود. سطح آبگير پريشان ۴ هزار هكتار است. اگر در كمين اول عكس گرفتى كه هيچ و گرنه موفقيت امكان ندارد. چون درنا پرواز مى‌كند و ۸ ـ ۷ كيلومتر آن طرف‌تر روى زمين مىنشيند. درنا در دشت‌هاى صاف مىنشيند تا حداقل ۳ـ۴ كيلومتر را زير نظر داشته باشد. حتى يك روباه و شغال كه به طرفش نزديك شود را مى بيند. تنها وابستگى اين پرنده به آب در زمان استراحتش است كه دست جانور شكارچى به آن نرسد. سال اول نتوانستم عكسى از درناها بگيرم. اما سال دوم با دانه ريختن گولشان زدم. رفتم كنار درياچه و تا متوجه شوم كجا مىآيند براى غذا خوردن . رفتم ۶۰ ـ ۷۰ كيلو گندم خريدم و پخش كردم. مدتى بعد سه قطعه درنا آمدند. يك نره يك ماده و يك جوجه. مى‌دانيد كه درناها در سيبرى تخم مىگذارند. جوجه ها كه ۴ ـ ۵ ماهه مى شوند تعدادى همراه والدينشان به ايران مهاجرت مى كنند. در تلسكوپ نگاه مىكردم.

۲۰ دقيقه نگذشته بود كه ۴۰۰ قطعه در نا آمدند و گندم ها را تا دانه آخرش خوردند. در اواخر تغذيه آنقوت ها هم حدود ۵۰ تايى آمدند و مثل جاروبرقى همه چيز را جارو كردند. متوجه شدم فردا هم درناها مى آيند. يك كومه در همان نقطه زير زمين به عمق يك متر درست كردم و دور چاله گندم ريختم. اما داخل كومه نرفتم تا ببينم عكس العمل درناها چيست. درنا اگر تغييرات فاحشى در محيط زيستش ببيند، مشكوك مي‌شود. صبح زود درناها آمدند. سه تا بودند، چرخى زدند و خيلى دور نشستند. گندمها را خوردند و آهسته ـ آهسته به كومه نزديك شدند. شب كومه را وارسى كردم و دوباره گندم فراوانى ريختم. ساعت ۴ ـ 5/4صبح بود كه داخل كومه نشستم. صبح زود صداهايى از پشت سرم شنيدم. تله ۶۰۰ ميليمترى را با لنز نرمال عوض كردم. ۸ ـ ۷ حلقه فيلم همراهم بود. همه را گرفتم وقتى كه فيلم‌ها تمام شد، نشستم و سير تماشا كردم. آنقوت‌ها آمدند، كلاغ‌ها آمدند و خلاصه جمعيت پرنده خيلى در اطرافم زياد شد. صداهاى آنها و حضور من در كنارشان دنيايى بود. يك مرتبه بلند شدم كه در حال پرواز هم از پرندهها عكس بگيرم، پرندهها پريدند و من نتوانستم عكسى بگيرم، چون تا چشم كار مى كرد، در هوا گرد و خاك بلند شده بود.

                             cra

·       عكاسى و شكار تفاوت‌ها و شباهت‌هايى به هم دارند، شاخص ترين آنها چيست؟ اصلاً به نظر شما كدام يك دشوارتر است؟


عكاسى از طبيعت و حيات وحش در واقع نوعى شكارچىگرى است. اما شكار خيلى سادهتر است. شكار در فرهنگ ما لغت بدى نيست. محيط زيستىیهاى قديمى همه شكارچى بودند. نمىیدانم «بازنامه نسوى» را خوانده ايد يا نه. نسوى يوز و باز شكارى تربيت مي‌كرد و به شكار مىرفت. اول كتاب، خاطراتش را نوشته كه ثروت پدر به او مى رسد، اما او فرزند خلفى براى پدرش نبوده، چون عاشق طبيعت شد و تمام پول و دارايى اش كه ميراث پدر بود را خرج باز و يوز و شكار و سفر كرد. به تمام دنياى آن روز رفت تا آيين شكار را بياموزد. با مطالعه خاطرات اين فرد احساس مىكنى چقدر از طبيعت شناخت داشته و به آن نزديك بوده.
شكارچى بودن در ايل ما يعنى ايل قشقايى نيز مزيتى بود. فرد بايد امتيازهايى كسب مىكرد تا لقب شكارچى بگيرد. اين فرد بايد مىدانست كدام كوه چه علفى دارد و قوچ و ميش يا پازن يا آهو در چه فصلى چه علفى مىخورد. شكارچىها واقعاً اكولوژيست‌هايى باورنكردنى بودند. دو تا از پسرعموهاى من و يكى از برادرانم جزو ۵ شكارچى بزرگ ايل قشقايى بودند. براى ما كم سن و سال‌ها كولهكشى آنها افتخار بزرگى بود. يادم مىآيد كه ۸ ـ ۷ ساله بودم، هر كدام از پسرعموهاى رقيب در شكار مىخواستند كه من كولهكشش باشم. بعد اجازه مىدادند شب‌ها كه درباره شكار صحبت مىكردند، كنارشان بنشينم. اين طورى نبود كه هر كس كنار دست اين افراد بنشيند و به حرفشان گوش دهد. من هم قبل از دوران سربازى شكارچى بودم. اما بعد كه به سازمان محيط زيست رفتم، تفنگ و فشنگ را كنار گذاشتم و دوربين را برداشتم. عكاسى خيلى دشوارتر از شكار است. مثلاً عكاسى از قرقاول شرايط ويژهاى مىخواهد. بايد در زمين برف نشسته باشد و اين پرنده غذايى براى خوردن نداشته باشد، بعد غذا در اختيارش گذاشت و گرنه زمانى كه غذا فراوان است، لاى تمشك‌ها و انارستان‌ها گم مى شود. شكار قرقاول اما خيلى آسان است. از لاى تمشك‌ها بلند مىشود و پنج شش متر مىپرد، بعد مستقيم پرواز مىكند. با تفنگ ساچمه زنى به آسانى مى شود اين پرنده را زد. بالاخره بعد از پنج گلوله قرقاول مىافتد. به علاوه، شرايط نور در عكاسى خيلى مهم است، درحالى كه شكار را در هواى نامساعد و مه آلود هم مىتوان انجام داد. با دوربينى كه روى تفنگ نصب مىشود، مىتوان از فاصله ۲۵۰ تا ۳۰۰ مترى به هدف زد، اما با دوربين عكاسى بايد خيلى به جانور نزديك شد.

 

                                       pl

·       قرقاول با همان شرايطى كه به آن اشاره كرديد، عكس گرفتيد؟

دقيقاً. در منطقهاى در كجور مازندران در يك زمستان. تمام عكس‌هايى كه از قرقاول در ايران مىديدم، تير برق و جوى آب بود. يعنى قرقاول‌ها همه اهلى بودند. براى عكاسى از قرقاول به پارك ملى گلستان رفتم. گندم خريدم و روى زمين پخش كردم، اما قبل از اين كه داخل كومه بنشينم، گرازها سر رسيدند و تمام گندم‌ها را خوردند. براى همين به اين نتيجه رسيدم كه در گلستان نمىشود از قرقاول عكس گرفت، يعنى گرازها اجازه نمى دهند. در يك زمستان كه برف زيادى باريده بود و اكثر جاده ها بسته شده بود، راهى منطقهاى در كجور شدم. باز گندم فراوانى خريدم. مقدارى از راه را با لندرور سازمان محيط زيست رفتم و مقدارى ديگر را با يك قاطر. وقتى رسيدم به پاسگاه محيطبانى، فردى كه آنجا بود، خيلى خوشحال بود و فكر كرد مىتواند پستش را تحويل دهد. اما وقتى گفتم كه براى عكاسى از قرقاول آمدم، كمى تعجب كرد. خلاصه روز اول رفتم و گندم ريختم روى برف. متوجه شدم گندم‌ها مىروند داخل برف و چيزى ديده نمىشود و دوباره سوار قاطر شدم و به ده رفتم تا مقدارى كاه بخرم. روز بعد كاه را ريختم و بعد گندم را رويش ريختم. قرقاول‌ها رسيدند و من هم معطل نكردم، چند حلقه عكس گرفتم با دوربين زنيطى كه اهدايى يكى از دوستان بود. شب‌ها هوا  آنقدر سرد بود كه در پاسگاه با بخارى هيزمى هم نمىشد خوابيد. به هرحال وقتى كارم تمام شد، راهى شدم. در بازگشت وقتى در يكى از سواري‌هاى شمال ـ تهران نشستم، نفر كناردستى پياده شد. وقتى تهران رسيدم و به خانه يكى از دوستانم رفتم، تازه علت پياده شدن طرف را متوجه شدم. لباس‌هايم عجيب بوى دود گرفته بود. اما براى من اصلاً مهم نبود. با اين حال دوستم مجبورم كرد لباس‌هاى او را بپوشم. رفتم عكاسى و فيلم‌ها را براى ظهور و چاپ دادم. دل تو دلم نبود. عكس‌ها حاضر شد. از سه ـ چهار حلقه، فقط چند عكس خوب شده بود. علتش هم اين بود كه در دوربين نور مىداد. به هرحال همين چند فريم هم غنيمت بود.

 

·       از اين كه به عكاسى طبيعت پرداختيد، پشيمان نيستيد؟

مدتى حرص عجيبى در عكاسى داشتم. الآن هم دوست دارم از چيزهايى كه نديدهام يا عكسش را ندارم، عكس بگيرم، ولى حالا با خودم مىگويم چرا سير تماشا نكردم، چون عكاسى مشاهده را خراب مى كند. همه چيز در قاب جا مى گيرد و كادر پشت كادر. وقتى آدم عكس مىگيرد، اميد دارد كه عكس‌ها منتشر شود، ديگران تماشا كنند، لذت ببرند و به اطلاعات‌شان افزوده شود. اما در ايران كه عكس چاپ نمىشود و كسى به آن اهميت نمى دهد. به خودم مى گويم، بيژن سرت كلاه رفت! حالا يك مشت كاغذ روى دستت مانده است. اگر چاپ مىشد، خيلى خوشحال مىشدم. مىگفتم لحظات ديدن را به عكاسى قطع كردم، اما در عوض هزاران نفر ديدند.

 

·       يعنى اگر به ۳۰ سال قبل برگرديد، ديگر فعاليت در حوزه محيط زيست را انتخاب نمى كنيد؟

من اگر پنج بار ديگر متولد شوم، كار در مورد طبيعت و محيط زيست ايران را انتخاب مىكنم. دفعه ششم هندوستان، بار هفتم كنيا و بار هشتم كانادا را انتخاب مىكنم. در واقع فعاليت در طبيعت را به هر كار ديگرى ترجيح مىدهم و از اينكه عمرم را صرف اين كار كردهام، به هيچ وجه پشيمان نيستم.

 

براي ديدن اصل مصاحبه بيژن دره‌شوري در روزنامه ايران اينجا را كليك كنيد.

براي ديدن مصاحبه دره‌شوري در روزنامه همشهري اينجا را كليك كنيد.