جريان‌هايي در زندگي،‌ راه را براي بروز حوادثي ناگوار و اتفاقاتي خوشايند باز مي‌كند. پس از آن عمل جراحي سهمناك،‌ اينك پوست‌انداختني ديگر لازم بود،‌ نه از جنس امروزي شدن و نه با نگاه امروز همراه شدن. مثال ديرين نان و نمك خوردن، در بسياري موارد دست و پاي سنت‌شكني را مي‌بندد و مجال هيچ نوع ابراز عقيده‌اي ديگر را نمي‌دهد.

از سوي ديگر،‌ نشانه‌ رفتن بسياري از اتفاقاتي كه امروزه البته ديگر اتفاقي نيست و بساطي كه بساطي نيست،‌ نه خرق عادت كه خلاف جريان آب و در سربالايي دست و پا زدني است بي‌ثمر. در نهايت البته ثمري هست و آن اتهام شناگر و شناگري است در اين دوران موج سواري. پس بايد در آفتابي سوزان طعم پوست انداختن را به همراه عطشي ماندگار چشيد.

هفته گذشته به ملاقات فردي رفتم كه امسال آشنا و پارسال دوست بود. نكاتي را متذكر شد كه چند روز پيشتر تمامي ذهنم را به خود مشغول كرده بود. تلخ، تند و البته دوستانه گلايه‌اي كرد. در لحظه پاسخي داشتم و ارائه دادم سه روز پيش از آن نيز به واكاوي درون و حواشي و شرايط روزگار پرداخته بودم...سرانجام گفتم حق از آن اوست و من نيز به اين باور رسيدم كه بايد نگاهم را به سمتي بگردانم كه شايد در دور دست صداي آواز غوكانش به گوش مي‌رسد بايد به صداهاي اطراف گوش سپرد و ...فراموش كرد ... درس ديگري نصيبم شد براي زيستن و چگونه زيستن در اين روز و روزگار ظلماني.

از آن آشنا بايد تشكر كنم كه دوستانه به من آموخت بايد هم‌رنگ جماعت شد و گرنه رسوايي هر آن از در، پنجره و يا هر جاي ديگر خود را به درون خواهد فرستاد و البته حرمت نان و نمك، نگاه و دوستي...

اما چگونه چنين واژگاني كاربرد دارند در زمانه‌اي كه هيچ صداي مخالفي را نه با اعتقادات كه با خواسته شخصي و منافع زود گذر خود برنمي‌تابيم؟

البته مي‌توان راهي ميانه را نيز پيش گرفت،‌ نه همرنگ جماعت شد و نه تشت‌شان را از بام به كوچه افكند. به دوست ديروز نگفتم ...راه ديگر سكوت و گوشه‌نشيني است و با نگاهي اميدوار به آينده چشم‌ دوخت. به حواشي زهرخندي تحويل داد و به آنان كه در امروز منجمد شده‌اند نيز.