سال 86 سال خوبي بود؛ شناختي كامل از فضا، لبخندها و ترفندها. گرچه واژه «كامل» براي آن چندان مناسب نيست اما از آن جايي كه همه چيز در اين جهان نسبي است مي‌توان اين تجربه را به نسبت سال‌هاي ديگر كامل‌ دانست.

در عين حال سال 87 نيز به خوبي آغاز شد؛ با يك عمل جراحي دردناك، اما شفابخش. غده‌اي سرطاني- چركي را هفت- هشت سال با خود حمل مي‌كردم و به دردهايي كه گاه و بي‌گاه ايجاد مي‌كرد چنان خو كرده بودم كه گويي جزيي از من است. دردي كه اگر نبود گمان مي‌كردم من هم نيستم. اما يك‌باره تصميم گرفتم درمانش كنم. با جراحي دردناكي كه اميدوار بودم به بهبودي كامل. هنوز دوران نقاهت را سپري مي‌كنم. پس از اين جراحي بود كه چشمانم را شستم و از دور چشم دوختم به آناني كه از عشق مي‌گويند و از انسانيت، از طبيعت و رفاقت. شايد براي بسياري روشن بود در دنياي پرهياهويي كه معادلات رياضي، سود و هزينه جايگزين مراودات انساني شده چگونه بايد گام برداشت و چگونه دست به انتخاب زد اما براي كسي كه دوست دارد جهان را كودكانه بر‌انداز كند و تمام زندگي را از منظر احساسات سركش و مهارنشده كودكي مي‌بيند، اين چنين گام برداشتن با دشواري‌هايي همراه است اما هر كودكي بايد روزي بزرگ شود، قد بكشد و بدود.

سال 87 به خوبي آغاز شد. با ترنم پرندگان سبز رنگ در آسمان آبي دل. به دور از كركس‌صفات و شغال‌شكلان. جراحي نابه‌هنگام را مي‌توان پيشكش بهار و نوروز و اميد دانست.