بهار كه مي‌رسد بي‌اختیار به ياد دو شعر مي‌افتم، دو شعر و يك رفيق سال‌هاي دور كه دو- سه سالي است رخت سفر بسته است و زندگي را در جايي ديگر دنبال مي‌كند.

شعري كه هر بهار به يادم من مي‌آيد اين است:

«وارتان! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.

در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.

دست از گمان بدار!

با مرگ نحس پنجه ميفكن!

بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار..»1

 

و شعري كه دوستم بسيار دوست داشت:

«بر آن فانوس كه‌ش دستي نيفروخت

بر آن دوكي كه بر رف بي‌صدا ماند

بر آن آيينه‌ي زنگار بسته

بر آن گهواره كه‌ش دستي نجنباند

بر آن حلقه كس بر در نكوبيد

بر آن در كه‌ش كسي نگشود ديگر

بر آن پله كه بر جا مانده خاموش

كسش ننهاده ديري پاي بر سر

بهار منتظر بي‌مصرف افتاد!»2

 

خوب مثل همه سال ها در اول فروردین باید گفت سال نو خجسته باد!

 

1-    شعر احمد شاملو با عنوان مرگ نازلي از كتاب هواي تازه

2-    از همان شاعر و همان كتاب شعري با عنوان بهار خاموش