برای خالی نبودن عریضه(!)
دیروز یک گفته از شاملو و سه بیت از مولوی را کنار هم گذاشتم و معنای غریب و احساسی شگرف از آنها به دست آمد که قابل بیان و توصیف و نوشتن نیست.
شاملو در کتاب درباره هنر و ادبیات در گفتوگو با ناصر حریری گفته است: «من خویشاوند نزدیک هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمیکند، نه ابرو به هم میکشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سایبان دیگران است. من یک لر بلوچ کرد فارس، یک فارسی زبان ترک، یک آفریقایی اروپایی استرالیایی آمریکایی آسیاییام، یک سیاهپوست زردپوست سرخپوست سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس میکنم. من انسانی هستم میان انسانهای دیگر بر سیاره مقدس زمین که بدون دیگران معنایی ندارم.»
مولوی نیز در مثنویاش نوشته است:
همزمانی خویشی و پیوندی است/ یار با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان / ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگر است/ همدلی از همزبانی خوشتر است
حالا اگر یار با محرمان هم چون بندی باشد یا نباشد توفیری نمیکند. مهم این است که همدلی نیست چه در این صورت میتوان خویشاوند نزدیک هر «انسانی» بود.
این سطور نوشته شد صرفا برای خالی نبودن عریضه و لاغیر (!).