چرا از تاریخ درس نمی‌گیریم؟ پرسیدن این سوال گویی هیچگاه ره به جایی نمی‌برد. در گوشه و کنار ایران وقایعی تکرار می‌شود که مشابهت‌های فراوانی با هم دارند هر چند ظاهر آنها ممکن است متفاوت باشد. نداشتن حافظه تاریخی ایرانیان بحثی است مفصل و از یادبردن حوادث ایران باستان را دربرنمی‌گیرد. در بسیاری مواقع حتی گذشته کمتر از 50سال پیش را فراموش می‌کنیم.

در بحبوحه انقلاب شاه به دکتر غلامحسین صدیقی از اعضای سابق جبهه ملی پیشنهاد نخست‌وزیری داد اما او نپذیرفت. این وزیر کشور دولت محمد مصدق به سرعت دریافت برای اداره امور اختیارات کافی ندارد. سی و چند سال بعد، مشابه همین پیشنهاد را برای اداره معاونت محیط‌طبیعی سازمان محیط‌زیست به محمد باقر صدوق دادند و او پذیرفت؛ شاید با این توجیه و خیال خام که می‌تواند برای طبیعت ایران کارساز باشد. گردش روزگار اما ثابت کرد که این طرز تفکر برای نجات طبیعت ایران چاره‌ساز نیست. برای همین بعد از گذشت یک سال محمدباقر صدوق از سمت خود استعفا کرد.

صدوق، پیری و کسالت را بهانه کرد و درخواست بازنشستگی داد. علی محمد نوریان، معاون محیط‌انسانی نیز نامه استعفا نوشته و با تمدید حکم ماموریت محمدباقر نبوی، معاون محیط‌دریایی نیز موافقت نشده است.

گروهی نگرانند که دل‌سوزان و مدیران از این سازمان منفعل و معطل، رخت بر بستند اما می‌توان پیش‌بینی کرد هیچ اتفاقی نمی‌افتد و آب از آب تکان نمی‌خورد. آنان که می‌خواهند محیط‌زیست را تخریب کنند با حضور یا عدم حضور این افراد کار خود را با جدیت انجام می‌دهند و مانعی هیچگاه بر سر راه‌شان نبود و نیست و نخواهد بود.

محمدباقر صدوق نباید این سمت را قبول می‌کرد و بعد از آن وقتی دید کاری از پیش نمی‌برد باید زودتر استعفا می‌کرد که لکه ننگی در کارنامه‌اش ثبت نشود. او این کارنامه درخشان را به راحتی به دست نیاورده بود که به طرفه‌العینی آن را تخریب کند. به مصداق جلوی ضرر را از هر کجا بگیری منفعت است، صدوق نیز سرانجام ناچار شد حرف آخر را همان آخر بزند.

در سازمان محیط‌زیستی که به فرموده باید پارک‌های ملی‌اش را هبه کند، نه تنها با یک گل بهار نمی‌آید که گلستان نیز خزان می‌کند و جز شوره‌زار باقی نمی‌ماند.