دلت مي‌گيرد وقتي مي‌بيني قرار است كه نباشي، وقتي به زور مي‌خواهند كه نباشي و فراموش شوي. دلگير و غمزده مي‌شوي وقتي درميابي مناديان راستي و راستكرداري دست‌شان را در هميان و سفره رنگارنگ ناپاكان كرده‌اند اما همچنان هشدار و زنهارت مي‌دهند. و چه لحظه‌اي است كسالت‌بار كه مي‌شنوي تمام واگويه‌هايت كه رنگ حقيقت دارند را ناله مي‌نامند و خود اين نام‌دهندگان از ناله‌كنانند.

هوار مي‌شود به سرت همه اين همهمه و غوغا كه غوغاي غربت خود آواري است. نه كوهي است گردن‌فراز كه بالاي آن روي و نعره از اعماق جان سردهي و نه بياباني بي‌انتها كه روي شن‌هاي داغ آن خود را رها كني به خاموشي و فراموشي.


و بعد ياد آن لحظه‌اي مي‌افتي كه دوستي ديريافته را ديده بودي. سخنان مشترك و نگاه مشترك به زمين و زمان همه آنچه بود و نبود. چه دير، چه دير اما اين شناخت آغاز شد و به چه سرعت ريشه دواند. سفري به اين سو و سفري به ديگر سو. هم‌دلي معنايي يافت و دريافتن دوستي كه آينه تمام قد توست. ديگران پيش از اينها از او گفته بودند و بارها سخن رانده بودند اما مگر مي‌توانستي باور كني كه او جنس و مختصاتش با مدعيان و مناديان و معرفي‌كنندگانش متفاوت باشد. حقيقت اندكي بعد آشكار شد و آگاه شدي چقدر فاصله است بين او و معرفي‌كنندگانش. اينان كه چنين سخن مي‌گفتند خود از تباري ديگر بودند. پشت آن دوست سنگر مي‌گرفتند و خود را بالا مي‌كشيدند كه اينك دوستان ما(!). دوست ديريافته و زودگريز استواري را از دماوند آموخته بود و بخشندگي را از ابرهاي خزر، صبوري را از شن‌هاي بيابان كه باد به هر سو مي‌كشاندشان و ژرفا را از عمق خليج فارس كه دلش دريايي بود عميق و آبي.

چقدر لحظات دلگيري است نوشته‌هايش را بار ديگر مي‌خواني و درمي‌يابي با تك‌تك سلول‌هايت گنداب چه معنا مي‌دهد و «اين تنهاترين‌هايي است كه دوستشان مي‌داري» چيست. دوستي كه گفته بود: «بي‌ارتفاع‌ترين در برابر همه بلندي‌هاي شلوغ و خالي‌تر از همه سالن‌هايي پر از يك مشت آدم كه در دست گل دارند و در دل كينه و بر زبان خار! خارزاري است جلساتشان و حضراتشان!» و باز دلت مي‌گيرد. دوست ديريافته‌ات يك سال است كه نيست و در دل مي‌گويي مگر مي‌شود نباشد او همين جاست در بين ما، لاي همين نوشته‌ها و عكس‌هايش. به ياد مي‌آوري آخرين ايميلش را و خوشحالي‌اش را كه مي‌خواست به سفري برود و از سفري ديگر آمده بود. از يك عروسي ميان بختياري‌ها و مشتاقانه گفت مي‌خواهي چند عكسي برايت بفرستم. و تو پاسخ مثبت ‌دادي... و امروز كه باز آن عكس‌ها و يادگارها را مي‌بيني دلت مي‌گيرد كه نيست و نيستي در آن جا كه مي‌خواهند نبيندت.



به ياد عباس جعفري، مرد هميشه در سفر