لاكردار اگه بدوني
خسرو شكيبايي هم به خاطرهها پيوست. يك سالي ميگذرد از رفتنش اما يادش
ميان دوستدارانش باقي مانده و كاش بماند. برحسب اتفاق عكسهايي ديدم كه به
مناسبت سالگرد سفر دائمياش مراسمي برگزار كردهاند و چند نفري شركت داشتند
تا يادش را گرامي بدارند.
يادم آمد چندي پيش فيلم حيران را در سالن سينما ديدم. خوشساخت بود با
بازي متفاوتي از شكيبايي. و باز يادم آمد چندين سال پيش محمدرضا باباگلي در
مجله فيلم نقدي درباره بازيگري مينوشت و يكي از آنها به بازي شكيبايي اختصاص داشت. منتقد نوشته بود شكيبايي با بازي هامون، قلهاي ساخت كه ديگر خودش هم آن را فتح نكرد.
و هامون... آن ديالوگ فراموش نشدنياش كه لاكردار اگه بدوني هنوز چقدر دوست دارم. هامون بخشي از سينماست، اما فقط فيلم نيست، فقط سينما نيست واقعيتي از نسلي است كه شايد ديگر تكرار نشوند...نسلي كه انگيزهاي داشتند و دارند...نسلي كه فيلم را ساختند و نسلي كه آن را ديدند و درك كردند و به آهستگي نجوا كردند: لاكردار اگه بدوني...
به همين سادگي و به سرعت داشتههايمان را از دست ميدهيم، به غيابشان عادت ميكنيم و چند سالي ياد و خاطرهاي را گرامي ميداريم و بعد همه چيز عادي ميشود و فراموشي از راه ميرسد و ... چقدر اين روند از دست دادن كسان، شبيه نابودي طبيعت است...شايد چند سال ديگر حتي براي از دست دادن طبيعت در دل هم تكرار نكنند كه: لاكردار اگه بدوني هنوز چقدر دوستت دارم... چون در آن زمان ديگر چيزي باقي نمانده كه بتوان دوستش داشت...
