نقد عملكرد افراد با نقد شخصيت آنان دو موضوع كاملا مجزاست كه متاسفانه در ايران مترادف يكديگر انگاشته مي‌شود. زماني كه عملكرد يك نفر را نقد مي‌كنيد يا درباره فعاليتي چند سطري مي‌نويسيد، مخاطبان بلافاصله مي‌گويند فلاني آدم خوبي است و يا اين كه فلان كار مثبت را نيز انجام داده است، و درست از همين جا اختلاف آغاز مي‌شود. حال آن كه با پايان يافتن مسوليت فرد ويا حتي مرگ او، نقد فعاليت‌هايش همچنان مي‌تواند ادامه داشته باشد و گرنه عبارت:«تاريخ، چراغ راه آينده است» يك‌سره موضوعيت خود را از دست مي‌دهد. چگونه مي‌توان از تاريخ درس گرفت وقتي حاضر نيستيم از كساني كه دوروبر ما بوده‌اند و كارهايي چه ثواب و چه ناثواب انجام داده‌اند، نقدي بخوانيم و بشنويم.

بسياري از استادان محيط‌زيست، انسان‌هايي دوست‌داشتني هستند كه وقتي وارد كارهايي به جز تدريس شده‌اند، كارنامه و سوابق درخشان خود را در امر آموزش خدشه‌دار كرده‌اند، استادان نيك‌نامي كه از قضا مشاوران يا پيمانكاران مناسبي نبوده‌اند. تعمق بيشتر در رفتار اين عده (و البته اكثر افراد) نشان مي‌دهد كه همچون يانوس (Janus) خداي رومي، داراي دو چهره، واجد دو شخصيت هستند: استاد و پيمانكار. وقتي نقاب استادي به چهره اين افراد است، مي‌توان آنان را صاحب‌انديشه‌هاي نو و پويا، مسلط به تدريس، آشنا با مسائل زيست‌محيطي و ... دانست اما به محض آن كه نقاب پيمانكار/مشاور بر چهره آنان قرار مي‌گيرد، تماميت‌خواهي عيان مي‌شود كه تنها منافع شخصي يا گروهي هدف اصلي آنان است. همين چهره‌ است كه باعث مي‌شود وقتي خبرنگاران از آنان درباره حادثه يا فاجعه زيست‌محيطي سوالي مي‌پرسند، پاسخي درخور ارائه نمي‌دهند مبدا كه پاسخ به مذاق برخي خوش نيايد و كاسبي، كساد شود.

در چنين شرايطي آيا بايد بي‌تفاوت در گوشه‌اي نشست؟ نبايد با نقدي سازنده به دنبال راه‌حل بود؟ نبايد از استادان خواست كه فقط استاد بمانند؟ شايد لازم باشد با ماريوبارگاس يوسا همصدا شد كه :«بي‌طرف بودن يا حتي بي‌اعتنا بودن غير ممكن است. يا بايد شريك جرم باشيد يا قهرمان، در نتيجه يك قرباني.»

بدين ترتيب هر اعتراض و نقدي به آنان كه رفتند، آنان كه بر جايگاه استادي نشسته‌اند و با اقداماتي نابه‌جا تخريبي در محيط به وجود آورده‌اند، راه به جايي نمي‌برد. اما پرسش اين است كه چگونه شخصيت‌هاي تاريخي مورد نقد هزار باره قرار گرفته‌اند و آنان كه حتي سررشته‌اي از تاريخ و سياست ندارند، به قضاوت مي‌نشينند (كه مثلا مصدق، رزم‌آرا، كاشاني، شاه‌عباس، احمدشاه، اميركبير، مسعود غزنوي و ... اگر چنين مي‌كردند، چنان مي‌شدند) اما زماني كه نوبت به يكي از نزديكان و يا افراد مورد علاقه‌شان مي‌رسد، بايد دم فرو بست، و تا زماني كه نقد عملكرد از نقد شخصيت افراد جدا نشود اين گرفتاري پابرجا خواهد ماند.