تجربه‌اي از پنج روز در جنگلي گرمسيري با مالزيايي‌ها

وقتي در يك روز گرم مردادي گروهي با هم به جنگلي مي ‌روند تا پروژه اي دانشگاهي را انجام دهند جملگي چون كالبدي واحد دست در دست هم مي ‌دهند كه تمامي افراد بهترين نتيجه را بگيرند. بعد از آن است كه راه بازگشت به خانه‌هايشان را پي مي‌ گيرند. همراه شدن با آنان تجربه ‌‌اي ديگر از مشاركت و كار گروهي به دست مي‌ دهد؛ تجربه ‌اي كه شايد در محفل ايرانيان كمتر مي ‌توان از آن بهره‌ برد.

روز نخست، جنگل تاريك
استاد رشته حيات ‌وحش، از دانشجويان مي خواهد كار عملي تحويل دهند. چند جلسه ‌اي درس مي ‌دهد و نرم‌افرازي را معرفي مي ‌كند كه با استفاده از آن مي توان جمعيت و تراكم گونه ‌هاي مختلف را در يك منطقه مشخص، تخمين زد. سپس مي ‌گويد دانشجويان براي جمع ‌آوري اطلاعات بايد راهي جنگل شوند. دانشجويان مالزيايي لبخندي تحويل استاد مي‌ دهند و ايرانيان حاضر در كلاس با سوال ‌هاي بسيار در ذهن به اين فكر مي ‌كنند كه چگونه مي‌ توان آن اطلاعات را به دست آورد و پيش از آن چه جانوري را بايد براي اين تحقيق كلاسي انتخاب كنند. دانشجويان مالزيايي با گشاده ‌رويي مي ‌پذيرند كه چون بلد محلي يا راهنماي يك تور طبيعتگردي برنامه ‌ريزي ‌ها را براي نخستين بازديد به عهده بگيرند.

 
چند روز بعد همگي در نقطه ‌اي از شهر با هم قرار مي‌ گذارند و راهي جنگل آير هيتام (Ayet Hitam) در منطقه پوچونگ (Puchong) مي‌ شوند. جنگلي كه تنها 1248 هكتار وسعت دارد و محصور است. زماني سراسر منطقه را جنگل و درختان سر به فلك كشيده پوشانده بود اما امروز همين ميزان اندك باقي مانده است، تنها به اين دليل كه دانشكده جنگلداري دانشگاه پوتراي مالزي (UPM) آن را براي مدت زماني كمتر از يك قرن اجاره كرده است تا دانشجويان رشته ‌هاي گوناگون بتوانند در آن به تحقيق بپردازند. پس از ورود به جنگل به طور محسوسي مي ‌توان دريافت كه ديگر نور به زمين نمي ‌تابد و روشنايي جاي خود را در رطوبتي مضاعف به تاريكي سحركننده ‌اي مي ‌سپارد.


دانشجويان به دو گروه تقسيم مي ‌شوند؛ مالزيايي ‌ها و ايرانيان، اما با هم حركت مي ‌كنند. اعضاي گروه نخست، كوله‌پشتي ‌هايي سبك دارند و مرتب با هم به آهستگي حرف مي‌ زنند و يادداشت مي ‌كنند. گروه دوم مبهوت شرايط جنگل است.  چهار- پنج ساعتي گشت‌وگذار ادامه مي‌ يابد و سپس همه راه بازگشت را پي مي‌ گيرند.

روز دوم، بارشي سيل ‌آسا
دانشجويان ايراني چندين نوبت مي ‌روند و مي ‌آيند اما يكي از آنان نمي‌ تواند برنامه‌ هايش را تنظيم كند و از قافله جا مي ‌ماند. تجربه كمپينگ با مالزيايي‌ تبارها آن چنان جذاب است كه همراه نشدن با هم ‌زبانان چندان حسرتي به دل نياندازد.


بدين ترتيب در يك روز آفتابي دو دختر و سه پسر مالايي به همراه يك ايراني راهي آير هيتام مي ‌شوند. بخشي از وسايل مورد نياز را مي‌ خرند و بخش ديگري را از دانشگاه قرض مي‌ گيرند. اواسط روز به محل استقرار مي‌ رسند و چادرها را بر پا مي ‌كنند. چند ساعتي بعد باران سيل ‌آسا زمين را چنان غرق آب مي ‌كند كه داخل تمام چادرها خيس مي ‌شود. چاره ‌اي نمي‌ ماند جز استفاده از سايه ‌باني گسترده كه پيشتر بنا شده و بيتوته كردن بر سكويِ چوبي زير آن به ميزباني عقرب‌ ها و حشراتي ديگر. براي تهيه شام هر كس وظيفه ‌اي به عهده مي‌ گيرد؛ «ريكي» آتش روشن مي‌ كند، «فضلين» آب مي‌ آورد از رود براي دم كردن چاي «شها» و «فرح» غذا را آماده مي‌ كنند، «عظيما» سفره را مي ‌چيند. طعم كنسرو ساردين با انواع ادويه شيرين و تند مي ‌شود و تخم ‌مرغ ‌هايي پخته كنار بشقاب قرار مي‌ گيرند. شام تمام مي‌ شود، دختر و پسري ظرف ‌ها را مي ‌شويند و تمام تيم در تاريكي شب راهي رودخانه مي ‌شوند براي استحمامي صحرايي، و البته با رعايت تمام حريم‌ هاي مجاز.


 نيمه‌ هاي شب فرياد هاي عاصي آذرخش،‌ خواب از چشم همگان مي‌ ربايد و اندكي بعد سايه ‌بان سنگين شده از آب، فرو مي‌ افتد. جملگي دست به كار مي ‌شوند هر يك گوشه ‌اي را مي ‌گيرد و در ظلمات شب سعي مي ‌كند وضعيت پيش آمده را ساماني دهد. به شكلي باسمه‌ اي سايبان علم مي ‌شود تا صبح بتوان براي آن چاره ‌اي انديشيد. صبح از راه مي‌رسد. عده ‌اي به دنبال فراهم كردن صبحانه هستند و عده ‌اي در تدارك كمپي ديگر. يكي- دو نفر تنه نازك درختان را قطع مي ‌كنند و مقداري گوني- به همراه وسايلي ديگر كه در كمپ نيمه ‌ويران به جا مانده ‌است- سقف كمپ جديد مي‌ شود. يك دختر و يك پسر با بيل، زمين را شيار مي‌ اندازند تا چادر ها با اين زهكش كوچك بار ديگر در آب باران غرق نشوند. پس از اتمام كار كمپ جديد صبحانه صرف مي‌ شود. هنوز عمليات اصلي يعني گشت و گذار براي شناسايي جانوران مورد نظر آغاز نشده است.


پس از صرف صبحانه‌ كار اصلي آغاز مي ‌شود. يكي به دنبال لانه موريانه ‌ها مي ‌گردد، ديگري در پي پرندگان است، كسي طول رودخانه را مي ‌پيمايد تا جمعيت قورباغه‌ها را رصد كند، دو تن به دنبال سنجاب ‌ها هستند و يك نفر در پي پروانه‌ها. گروه به دو قسمت تقسيم مي ‌شود؛ هر يك مسيري را كه از پيش نشانه‌گذاري شده انتخاب مي‌كند و در كمال سكوت و آرامش به دنبال يكديگر راه مي افتند. جز فضلين پسر سياه چرده خندان كه لانه موريانه ‌ها را هدف بررسي خود قرار داده، ديگران اميدي ندارند آنچه مي‌ خواهند دستگيرشان شود. صبح زود و پيش از غروب بهترين زمان فعاليت جانوران است. پس تنها به گشتي اندك اكتفا مي ‌كنند به اميد فردا كه شايد باران تمام نقشه‌ها را نقش بر آب نكند.

 

روز سوم، بي‌كاري نسبي
بارش باران ‌هاي موسمي اين سوي جهان آغاز شده است؛ باراني كه مانسون ناميده مي‌ شود. ساعت‌ها مي ‌بارد و پس از صاف شدن هوا، هنوز هواي جنگل باراني است؛ قطرات آب از روي برگ ‌هاي بزرگ و پهن‌ تا ساعتي پس از قطع باران بر زمين مي ‌ريزد. صداي ريزش آب كه قطع مي ‌شود، آواز پرندگان به گوش مي‌ رسد. اما باز هم ساعات اوليه صبح از دست رفته است و نمي‌ توان اميدوار، گام برداشت. با اين حال افراد دو گروه مي ‌شوند و در مسير هاي تعيين شده قدمي مي ‌زنند. هر كس مطالبي يادداشت مي ‌كند.


باران، كمپ بنا شده را از بن نابود كرده و گروه تصميم مي‌ گيرد دستي به همان كمپ قديمي ببرند و در آن بيتوته كنند. دوباره كار گروهي شكل مي‌ گيرد و هركس وظيفه خود را انجام مي‌ دهد. طبخ غذا، شستن ظروف، قطع تنه درختان، دم كردن چاي و ... كسي شكايتي ندارد و مرتب خنده بر لب و گاه قهقه ‌زنان همكاري ادامه مي‌ يابد. هنگام نماز هر يك به گوشه‌ اي مي‌ روند. تعللي نه در غذا خوردن ديده مي ‌شود و نه در نماز خواندن. اما كارها كه به پايان مي ‌رسد گفت‌وگويي آغاز مي ‌شود كه به ظاهر بي ‌پايان مي ‌نمايد.


روز چهارم و پنجم
روزهاي چهارم و پنجم مثل هم مي‌ گذرد. گروه صبح زود بيدار مي ‌شود با كمك هم صبحانه ‌اي مهيا مي‌ كنند و به سوي مسيرهاي از پيش تعيين شده مي ‌روند. فضلين، شمارش لانه موريانه‌ها را به اتمام رسانده ‌است و بيشتر به ديگران كمك مي‌ كند. كسي دست‌نوشته ‌هايش را از ديگري پنهان نمي ‌كند و تمام افراد به سوال‌ هاي يكديگر سخاوتمندانه پاسخ مي ‌دهند. تا ظهر فرا مي ‌رسد، مي‌توان با آسودگي ناهار را تدارك ديد و مدتي استراحت كرد تا دو-سه ساعتي پيش از غروب كه گشت‌زني و يادداشت  برداري آغاز شود. 


اين برنامه روز پنجم نيز ادامه مي ‌يابد، گروه خوشحال از جمع‌آوري داده‌ هايي كه به دنبالش بوده مسير بازگشت را طي مي‌ كنند با خنده‌اي بر لب و رضايتي در دل. مالزيايي ‌تبارها گويي روزهاي معمولي زندگي را گذرانده ‌اند و آن ايراني اما تجربه‌اي متفاوت از كار گروهي و مشاركت به دست آورده و از خود مي‌ پرسد چرا ما ايرانيان كمتر در كارهاي دسته جمعي موفق هستيم؟

منتشر شده در شماره فوریه مجله مونوریل