گاه عبارت‌ها و نوشته‌ها، شعرها و تمثيل‌ها چنان اثرگذارند كه نمي‌توان از كنار آن به سادگي گذشت. در يكي دو هفته اخير يك جستار از نوشته‌هاي شوپنهاور و شعري از احمد شاملو ذهن نگارنده را به خود مشغول كرده است. نقل قول از آنان بعيد است نياز به مقدمه‌اي داشته باشد كه به تمامي گوياست.


شوپنهاور مي‌گويد: «هر چه آدمي بيش‌تر در درون خود مايه داشته باشد، از بيرون كم‌تر مي‌خواهد و ديگران هم كم‌تر مي‌توانند چيزي به او عرضه كنند. از اين‌رو، بالا بودن شعور به دوري از اجتماع منجر مي‌گردد.»  (در باب حكمت زندگي)

 

و اما آن شعر از  احمد شاملو به نام نشانه كه در كتاب ابراهيم در آتش منتشر شده است:

نشانه

شغالي
گر
ماه بلند را دشنام گفت
پيران شان مگر
نجات از بيماري را
تجويزي اين چنين فرموده بودند.
فرزانه در خيال خودي اما
آن كه به تندر
پارس مي كند

گمان مدار كه به قانون بوعلي
حتا
جنون را
نشاني از اين آشكاره تر
به دست كرده باشد.

 

پي‌نوشت: شاملو جايي گفته است :«چقدر آرزو مى‌ کردم‌ که‌ زندگانيم‌ ـ به‌ هر اندازه‌ که‌ کوتاه‌ ـ سرشار از زيبايى‌ باشد. افسوس‌ که‌ گند و تاريکى‌ ابتذال‌ و اندوه‌ همه‌ چيز را در خود فرو برده‌ است‌.؛ بارها کوشيده‌ام‌ از شهر بگريزم‌ و در گوشه‌ دهى‌ يا مغاره‌اى‌ مدفون‌ شوم‌. دريغا که‌ در سراچه‌ ترکيب‌ تخته‌ بند تنم‌!

ديگر نه‌ اميدى‌ هست‌ نه‌ آرزويى‌. تنها آرزويى‌ که‌ براى‌ من‌ باقيمانده‌ اين‌ است‌ که‌ پس‌ از مردن‌، لاشه‌ مرا در گورستان‌ عمومى‌ دفن‌ نکنند. بگذاريد دست‌ کم‌ پس‌ از مرگ‌ آرزوى‌ من‌ به‌ دور ماندن‌ از مردم‌ و پليدى‌هاى‌شان‌ برآيد. مردمى‌ که‌ از ايشان متنفرم‌، چرا که‌ بسيار دوست‌شان‌ مى‌داشتم‌. در زندگى‌ شخصى‌ام‌ هم‌ اميد و آرزويى‌ ندارم‌. براى‌ من‌ همه‌ چيز تمام‌ شده‌ است‌ من‌ مدت‌هاست‌ که‌ شعر مى‌نويسم‌ براى‌ مردم‌ آزارى‌ و اين‌ تنها انتقامى‌ است‌ که‌ مى‌توانم‌ از مردم‌ بگيرم‌ و دليلى‌ هم‌ ندارد که‌ خودکشى‌ کنم‌ ــ چرا که‌ تماشا مى‌کنم‌ ــ من‌ وظيفه‌اى‌ براى‌ خود در قبال‌ اين‌ مردم‌ نمى‌شناسم‌.»