سال 2009 ميلادي نيز به پايان رسيد و  مسيحيان و آنان كه با تقويم ميلادي سر و كار دارند چشم‌شان را به 2010 دوخته‌اند تا آرزوهاي‌شان را در اين سال با واقعيت رنگ‌آميزي كنند. علاقمندان به طبيعت گرچه اجلاس كپنهاگ راضي‌شان نكرد اما در دل بيش از سال‌هاي پيش شايد خورسند باشند كه اين سال از سوي سازمان ملل «سال تنوع زيستي» نام گرفته است. اقدامي كه از اهميت يافتن محيط‌زيست و حيات نشان دارد.

در پايتخت مالزي،‌ اين كشور مسلمان، جشن سال نوي ميلادي با شور و شادماني مردم برگزار شد. انبوه جمعيت پيرامون برج‌هاي دوقلوي پتروناس گرد هم آمدند تا شعله‌هاي آتشي را ببينند كه در آسمان به هزار رنگ زبانه‌ مي‌كشيد، رنگ به رنگ چون ستارگان طلوع مي‌كرد، دقايقي ناظران به شعله‌ نورش ميهمان مي‌شدند و از فروغ مي‌افتاد، جمعيت گرد آمده بود تا هم‌زمان با اين نورافشاني قدم به سال جديد بگذارند در ستاره‌باران شبي مهتابي.

 

هر گوشه‌اي جمعي مشغول شور و شعفي شبانه، برف‌هاي شادي در فضا مي‌افشاندند در سرزميني كه رنگ برف را هيچگاه نديده است و لبخندزنان سال جديد را آغاز كردند. غريو و هياهو طنين‌انداز بود نه از آن جنس كه اين روزها در ايران شنيده مي‌شود.  

 

 

اما اين تمام ماجرا نيست؛ بعد از فروكش كردن هلهله شادي و شادكامي گروهي هر چند پرشمار، عده‌اي با سيمايي غمگين پا در خيابان‌ها گذاشتند تا آن چه را ديگران در خيابان‌ها ريخته بودند جمع كنند؛ چند تني زباله‌دزد –كه بيشتر در پي قوطي‌هاي فلزي نوشيدني‌ها بودند- و البته رفتگراني سختكوش. غم در چهره‌شان مستتر نبود هر رهگذري مي‌توانست آن را دريابد اگر لحظه‌اي تنها اگر لحظه‌اي به چشمان آنان مي‌نگريست. چند زن نيز غمي ديگر را به سرخوشان جشن سال نو حوالت مي‌دادند و در گوشه‌ خيابان پوشيده در حجابي فرمان داده شده  از اسلام، كودكاني خوابزده را در آغوش گرفته بودند تا بيشتر نظرها را به خود جلب كنند. اين صحنه چه قدر شباهت داشت با  مناظري كه در ايران ديده مي‌شود و هر روز البته پرشمارتر به ديده مي‌آيد.

 

سال 2010 از راه رسيده است، مي‌توان اميدوار بود كه در اين سال آرزوها، رنگي از واقعيت بگيرند و آسمان همواره آبي باشد بدون توفان‌هاي ناخواسته، مي‌توان در دل اميد داشت كه فقر چتر سياهش را، دست كم از سر گوشه‌و كناري و نه تمامي جهان، جمع كند. مي‌توان اميدوار بود كه خشنونت و جور بساطش را برچيند، برابري، انصاف و عدل بازگردد به سرزميني كه اين روزها بوي خون و نفرت در هوايش پيچيده است و وطن ناميده مي‌شود.