عباس جعفري ديوانه است! جنون، بارزترين مشخصه‌اي است كه مي‌توان در او مشاهده كرد. تمام شرايط ديوانگي يك جا در او جمع است؛ رك‌گو، عاشق ايران و ايراني، دلبسته هنر، شعر،‌ ادبيات و موسيقي، اهل ورزش قهرماني، بي‌علاقه به پست و مقام و منصب اداري. از منظر افراد عاقبت‌انديش داشتن يكي از اين ويژگي‌ها براي ديوانه تلقي شدن كافي است. در اين زمانه كه فرزانگي، عافيت‌طلبي معني مي‌شود عباس جعفري و امثال او ديوانگاني هستند البته كم‌خطر و بي‌زنجير.

اما عباس جعفري كيست كه با گم‌شدنش جماعتي دل‌نگران مي‌شوند؟ پاسخ به اين پرسش به هيچ رو ساده نيست. نه نزديك‌ترين كسانش كه خودش نيز نمي‌تواند به اين پرسش پاسخي كامل و جامع دهد. گاهي مي‌نويسد با عنوان دهاتي هميشه مسافر اما اين عبارت كافي به مقصود نيست و هم‌كلام شدن با او نيز براي شناختن‌اش كفايت نمي‌كند، بايد با عباس سفر كرد، نوشته‌هايش را خواند، عكس‌هايش را ديد و با او گذر ساليان را پشت سر گذاشت. او طرح پيچيده‌اي است از انسان، انساني‌سخت‌كوش و عاري از تعلقات امروزين كه شايد هزار سال را سپري كرده است. سال‌ها سفر و مطالعه، ورزش و نگارش، غور و بررسي و نيز عطش سيري‌ناپذيرش در كشف و مكاشفه سبب شده خمير‌مايه‌اش شكل ديگري بگيرد كه با معيارهاي امروز متفاوت است.


عباس جعفري زاده خراسان است، سرزمين ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، همچون او صريح‌الهجه است و بي‌پروا و بي‌‌تعارف، مقابل ناراستي سخن مي‌گويد. و گاه همچون او چنان مي‌نويسدي كه هيچ تنابنده‌اي را ياراي ترجمان نباشد از مصائب سفر و از شگفتي‌هايش. گاه توصيفش از پنج‌پايك۱ ماننده شرح عشقي‌ است سوزان و گاه نقلش از دراي۲ گله‌اي چنان است كه گويي از خنياگران و رامشگران سراپرده پادشاهي. پيوسته پاي در موزه۳ بكردي و جانب كوه گرفتي و راه صعب بيابان برخود هموار كردي تا نوشتاري حاصل گردد و تصاويري از ملال سفر و حلاوتش و ديگران را در آن با خود به سفر بردي تا آشنايي و دلبستگي به زادگاه خلق كردي.

 

عباس جعفري بخش‌هاي بسياري از كليدر، شاهكار جاودان محمود دولت‌آبادي را در ذهن دارد و اگر مناسبتي دست دهد قطعاتي از آن را مي‌خواند. مكان‌هاي توصيف شده در اين رمان را مي‌شناسد و گاه درباره پايداري شخصيت‌هاي داستان سخن مي‌گويد كه مابه‌ازاي بيروني دارند و با آنان آشناست. علاقه به اين رمان را مي‌توان در خط‌ به خط نوشته‌هاي فاخر عباس جست‌وجو كرد ، همان گونه كه در ميان گزارش‌هايش رد پاي شفيعي كدكني،‌ مهدي اخوان ثالث و احمد شاملو قابل مشاهده است. چشم‌اندازش گاه به نگاه هانا آرنت پيوند مي‌خورد و گاه چون ناظم حكمت و پابلو نرودا نثرش به شعر طعنه مي‌زند.

 

مسيرهايي را كه سون هدين، كاشف سوئدي در بيابان‌هاي ايران پيموده عباس بارها درنورديده است. كتاب كويرهاي ايرانِ هدين به ترجمه پرويز رجبي را شايد بيش از نويسنده و مترجمش خوانده است و در حال نوشتن كتابي است درباره بيابان‌هاي ايران، روزآمد و كاربردي براي آنان كه دلبسته بيابانند.

عباس در كوه‌نوردي، سنگ‌نوردي، صخره‌نوردي و اسكي استادي تمام عيار است. كو‌ه‌هاي بالاي چهار هزار متر ايران را بي‌ترديد تا قله پيموده همان گونه كه بسياري قله‌هاي دشواري را در هيماليا يا آند فتح كرده است. دوستان كوهنوردش مي‌گويند كه تمام قله‌هاي بالاي هفت هزار متر را عباس صعود كرده است به جز اورست. گرچه خود به زبان نمي‌آورد اما همه مي‌دانند كه مربيِ نخستين زنان مسلمان صعود كننده به اورست او بوده است. مدت‌ها زندگي كردن در نپال و كوه‌هاي صعب‌العبورش كوله‌باري از تجربه براي عباس فراهم ساخته است. اما هميشه رفتن به قله را براي فتح آن نقد مي‌كند. مي‌گويد سفر براي سفر، براي رها شدن‌: «... و بزن به بيابان به اون جايي كه پست‌ترين و بي‌ادعا ترين نقطه زمينه !اين تنها‌«ترين» است كه دوست‌شان مي‌داري بي‌ارتفاع‌ترين در برابر همه بلندي‌هاي شلوغ و خالي‌تر از همه سالن‌هايي پر از يك مشت آدم كه در دست گل دارند و در دل كينه و بر زبان خار ! خارزاري است جلسات‌شان و حضراتشان!»۴.


عكاسي از مردم و طبيعت ايران علاقمندي ديگر عباس است. او از چهره‌هاي مردم در نقاط مختلف ايران مجموعه‌اي گردآورده است، بي‌نظير و ديدني كه ماحصل سال‌ها سفر است. شمار مناظر و چشم‌اندازهايي كه او در قاب عكس جاودانه كرده نيز بس بسيار است. اما هيچگاه اين عكس‌ها در مجموعه‌اي مستقل با رويكردي همگرا منتشر نشده است. دليل آن را در دو نكته البته مي‌توان جست‌وجو كرد؛ دائم‌السفر بودن عكاس و عدم علاقه به نشر چنين آثاري در جامعه كتاب‌گريز ايران.
مدتي پيش خبر رسيد كه رودخانه‌اي خروشان در نپال عباس را با خود برده است. گروه‌هاي نپالي و ايراني به جست‌وجويش پرداختند اما هر چه بيشتر گشتند كمتر يافتند. گم شدنش در رودخانه يادآور فيلم بوي پيراهن يوسف است، ساخته ابراهيم حاتمي كيا. گرچه هنوز هيچ خبري از او نيست اما همان گونه كه حاج‌غفور پدر يوسف باور داشت كه فرزندش باز مي‌گردد، بسياري از دوستان و نزديكان عباس نيز نمي‌توانند باور كنند رودخانه او را براي هميشه با خود برده باشد. گرچه گروهي با شنيدن خبر در لحظه نخست مرثيه‌سرايي را آغاز كردند اما ديگران هنوز هم اميد دارند يوسف گمگشته به كنعان باز ‌گردد.
با اين همه عباس جعفري ديوانه است. نه از آن ديوانگان پاي در زنجير. ديوانه‌اي است آزاد و رها، گذشته از نان و نام، مجنوني است از طرح پيچيده يك انسان، انساني كه به سرزمينش به حيات عشق مي‌ورزد. خوشا كه حال عباس و عباس‌هاي اين سرزمين كهن را فرزانگان نمي‌دانند و اينان مي‌توانند آزادانه به سفر بروند و از خود گذر كنند. او درست گفته كه: «قله هايي خاموش، كوه هايي دلتنگ، دلتنگي چه كلمه كوچكي است اين روزها در بود و نبود آدم هايي ازآن دست! خلوت شده است اين كوهستان پير پر هياهو . ديريست!»۵. بايد به توصيه اين مجنون هزار ساله عمل كرد كه مي‌گويد: «اصلا رها كن همين چهار تا كلام رو هم بزن به بيابان به اون جايي كه پست‌ترين و بي‌ادعا ترين نقطه زمينه»۶.

 

پانويس

۱- خرچنگ ۲- همهمه و بانگ جرس ۳- كفش ۴- وبلاگ عباث جعفري ۵- همان ۶- همان

براي مجله مشق آفتاب نوشته‌ام درباره دوستم عباس جعفري كه هنوز به بازگشتن‌اش اميدوارم.