دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
وهيچ چيز،
نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي‌شود خاموش،
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب‌بوست،
نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي‌رهاند.
و فكر مي‌كنم
كه اين ترنم موزون حزن‌انگيز تا به ابد
شنيده خواهد شد.

برشي از شعر مسافر

 سهراب سپهري

1- در اينترنت مي‌گشتم كه ناگهان به خبري برخوردم؛ پدر يكي از دوستان فوت كرده است. دلم گرفت. نمي‌دانم اما غمي عجيب نشست در سينه‌ام. سال‌هاست از آن دوست خبري ندارم. شايد آخرين بار بهار 85 بود كه با او گفت‌وگويي كردم و بعد ديگر هيچ. پدرش را نديده بودم اما يكي دوبار صدايش را پشت تلفن شنيدم. در خوزستان زندگي مي‌كرد و گاهي به تهران مي‌آمد. چند باري كه خانه‌شان رفتم عكسش را اما ديده بودم بر رف. مردي جا افتاده، با نگاهي نافذ و سيمايي مقتدر. فرزندانش مي‌گفتند هيچ گاه به كسي باج نداده و يك عمر با صداقت زيسته است. آن زمان نگرانش بودند كه بالاخره از فرط غصه و عصبانيت يا شايد انعطاف‌ناپذيري ‌اش سكته كند. او رفت مثل خيلي‌هاي ديگر كه اين روزها به اجبار مي‌روند به سرايي ديگر. يا از دنيا رخت مي‌بندند يا از ايران.
آنچه باعث شد غمگين‌تر شوم زمان فوت آن مرد بود. يك سالي از آن واقعه مي‌گذرد. گرچه آن زمان در ايران نبودم، كه اگر بودم بي‌ترديد متوجه مي‌شدم، اما اين بي‌خبري نشان از فاصله‌هاي بسيار دارد،‌ چراغ رابطه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هايي كه خاموشند و يا به قول آن ديگري آغاز جداسري شايد هرگز از ديگران نبود.

     jade

 2- دلم گرفته است. اين بار براي خاطر زندگان. كساني چون ما كه گمان مي‌كنيم زنده‌ايم و در مردگان خويش نظر مي‌بنديم با طرح خنده‌اي. غافل از اين كه به بي‌خبري از هم تن مي‌دهيم به فاصله‌گذاري‌هاي خود خواسته و گاه خودخواهانه. و بعد نوبت خود را انتظار مي‌كشيم ‌بي‌هيچ خنده‌اي. براي توجيه نيز  حرف‌هايي مي‌زنيم يك سره ملال آور و تكراري.
چند روز پيش تولد دوستي ديگر بود. تولدش را تبريك گفتم به شيوه‌اي كه خوشحالش كند. گويي خوشحال شد و مرتب مي‌گفت كه شگفت‌زده است و پرسيد كه چگونه يادم بوده است و پاسخ من كوتاه بود همو بود كه وقتي از زمين و زمان به تنگ آمده بودم، رخت بر بستن خود خواسته از اين جهان را در كمال ناباوري تاييد كرد. و بيشتر تعجب كردم وقتي دو ماهي گذشت كه قرار بود ثانيه باشد اما نبود. باورم شد كه شب بي روزن هرگز را بايد در شعر جست.

به فاصله‌گذاري خود خواسته تن مي‌دهيم و خود را فراموش مي‌كنيم،‌ خود را، خودي كه انسان است و يادمان مي‌رود مي‌خواستيم عشق را رعايت كنيم. يادمان مي‌رود كه مي‌خواستيم انسان را رعايت كنيم. خود اگر شاهكار خدا بود يا نبود. بدين گونه ما خود را فراموش مي‌كنيم نه ديگري و ديگران را.

گاهي هم مي‌توان براي دل نوشت از سر دلتنگي، ايرادي كه ندارد؟!