شعرهاي احمد شاملو را ممكن است شماري نپسندند يا لحن و بيانش را كه به صراحت سخن مي‌گفت و برنده. او در نخستين شماره كتاب جمعه سرمقاله‌اي نوشته است كه وصف‌الحال امروز هم هست. گويي قرار نيست هيچ گاه اوضاع تغيير كند. بسياري از شعرهايش نيز هنوز ترجمان فجايع امروزين هستند (اينجا را ببينيد).
به مناسبت نهمين سال درگذشت شاعر شايد بازخواني يكي از شعرهايش مناسبتي ويژه داشته باشد. شاعري كه كژانديشانِ تباهي پرست حتي از تخریب سنگ  مزارش نيز نگذشته‌اند.


بر كدام جنازه مي گريد

بر كدام جنازه زار مي زند اين ساز ؟
بر كدام مرده ي پنهان مي گريد
اين ساز بي زمان ؟
در كدام غار؟
بر كدام تاريخ مي مويد اين سيم و زه ، اين پنجه ي نادان؟
 بگذار برخيزد مردم بي لب خند
 بگذار برخيزد!
زاري در باغچه بس تلخ است
زاري بر چشمه ي صافي
زاري بر لقاح شكوفه بس تلخ است
زاري بر شراع  بلند نسيم
زاري بر سپيدار سبز بالا بس تلخ است.
بر بركه ي لاجوردين ماهي و باد چه مي كند اين مديحه گوي تباهي ؟
مطرب گورخانه به شهر اندر چه مي كند
زير دريچه هاي بي گناهي ؟
 بگذار برخيزد مردم بي لب خند
 بگذار برخيزد !