شعر هميشه بخشي از واقعيت بوده است، وصف حال آن كس كه ديگرگون مي‌انديشد و از زاويه‌اي ديگر مي‌بيند كه چه مي‌گذرد. با خواندن چند بيت زير از مولانا جلال‌الدين بلخي دريچه‌اي گشاده مي‌شود به روي خواننده كه ببيند اطرافش را، كساني كه چنين ويژگي‌هايي دارند و باور ندارند كه روزگارشان سپري شده است.

ريخت دندان‌هاي سگ چون پير شد
ترك مردم كرد و سرگين‌گير شد
پيرسگ را ريخت پشم از پوستين
اين سگان پيرِ اطلس‌پوش بين
عشق‌شان و حرص‌شان در فرج و زر
دم به دم چون نسل سگ‌ بين بيشتر
چون بگويندش كه عمر تو دراز
مي‌شود دلخوش دهانش از خنده باز

مثنوي معنوي