پرسشي ميبايد
چشمانشان را بسته و گوشها را به هر شيوهاي سد كردهاند تا نبينند و نشنود چگونه زمان ميگذرد به دشواري. پرسش و كشف پاسخ را همتي ميبايد كه در ميانه نيست. در سكوت و سياهي پنداري بايد به سر برد روزگار را كه نه اميدي در ميدانگاه ميتوان جوريد نه روزنهاي به خورشيد. در گوشهاي ديگر اما ميتوان آرامش را يافت كه همچون رودخانهاي جاري است در ميانه دشت؛ بيپرواي هياهوهاي اين شبهاي بهاري از براي دست يازيدن به بهانهاي براي قتلعام ثانيهها و درختان كه سرنگونشان كردند به سادگي و يك نفر فرياد برداشت كه :«چه ساده/ چه به سادگي گفتند و/ ايشان را چه ساده/ چه به سادگي كشتند».
گروهي را گمان هر چند آن است كه ژاژ خاييدن به از سكون، و مثال بر ميآورند آن انديشمند آلماني را كه ميگفت هر تفكري درباره جهان به از بيتفكري درباره آن. و اين گفتار خود، آغاز همان بلوا و همان غوغاست...

دورترها اما سواري فراق تفنگش را آه برميآورد و حسرت لحظهاي كه سلاحش را به قباي ترمهاي داد و يار بيمهر قبا را پس فرستاد. او نيك ميداند كه چگونه ميبايد چاره كرد اينك كه شولاي عشق از تناش بدر شده... سبزيها و غروب در سرزميني با كوهي زرد فرياد ميكنند داغ دل سوار عاشق را كه از كوچه سرپوشيده گذر كرد با سمضربه رقصان اسبش...نه از سوار اثري ماند و نه از تفنگ و قباي ترمه، نه از سكوت كه گزمگان به هياهو شمشير در پرندگان نهادند... بايد پرسيد و كاويد، كاويد و پرسيد، كاوش، پرسش و دريافتن پاسخي در خور تنها راه عبور است از اين وادي به سرايي بيسودا كه چشمان گشاده است و گوشها شنوا.
و نميپرسند چه رفته است در اين هفتهزار و 300 روز و هميالكيهايش چه كردهاند در اين 10 هزار و يكصد روز با سروستاني كه اينك علفزاري شده است يك دست زرد. پرسش و كشف و كاميابي پاسخ را چگونه به دست باد سپردهاند و دل به همهمه؟