سال پيش موسوم بهار كه رسيد شعري نوشتم به اين مناسبت و به ياد يك دوست؛ شعر بهار خاموش از شاملوي بزرگ كه دوستم مي‌خواند به مناسبت فرا رسيدن سال نو!
امسال نيز شعري مي‌نويسم از ناظم حكمت به ياد دوست ديگري كه آمدن و رفتنش چون صاعقه‌اي بود ناگهاني؛ در بهار آمد و در زمستان رفت تا بارور شود از زيستن و تجربه. با او مفهوم واقعي «زندگي» را چشيدم، مجالي اگر بود بيشتر از او مي‌آموختم، شايد دوباره اين فرصت را زمان برايم به ارمغان آورد.

بهار بيرون رسيده است
بيرون بهار رسيده، نازنين، بهار
بيرون به روي دشت، يك‌باره
عطر خاك تازه، نغمه پرندگان
بهار است نازنين، بهار
بيرون،‌ دشت شفاف چون شيشه
و اينجا
تخت من آبستنِ ساس
كوزه‌ام آبستن آبي نيم‌گرم
آفتاب
بر ديوار سيماني سرريز مي‌كند
آفتاب هر روز تا ظهر
با من دمي،‌ بي‌‌ من دمي
سايه‌ها بعد از ظهر از ديوار بالا مي‌روند
شيشه پشت ميله‌ها گُر مي‌گيرد
و آن گاه
شب مي‌رسد
شبي با ابر، شبي بهاري
در دل تاريك‌ترين ساعات شب
غولي به نام آزادي
با بالي درخشان و چشمي آتشين
مردي را اسير مي‌كند از درون
به ويژه در بهار
تجربه كرده‌ام اين را عزيزم
تجربه ...

شعر: ناظم حكمت
ترجمه: احمد پوري