نوشته‌اي خواندم در يك بلاگ. گروهي در يك روز آفتابي، شاد و خوشحال راهي پارك ملي خجير شدند كه ناگهان صداي شليك گلوله را شنيدند و بعد هم شكارچيان متختلف را ديده‌اند. وضعيت را گزارش مي‌كنند و بعد مطلع مي‌شوند كه يك محيط‌بان هنگام درگيري با متخلفان از ناحيه سر مجروح شده است (اصل گزارش اين بازديد و جزييات آن را اينجا بخوانيد). مهمتر اين كه اين افراد مدتي بعد مطلع مي‌شوند اسلحه شكارچيان متخلف كلاشينكف بوده است.
چند پرسش اينجا بيش از همه خودنمايي مي‌كند:
1- آيا متخلفان نمي‌دانستند در پارك ملي نبايد شكار كرد؟
2- اگر مي‌دانستند،‌ با اتكا به چه نيرويي چنين اقدامي كرده‌اند؟
3- آيا اين قبيل شكارچيان،‌ شكار جانوران را در هر كجا حق خود مي‌دانند؟
4- آيا اين افراد آموزش ديده‌اند كه پارك ملي چيست و براي شكار بايد مجوز گرفت؟
5- آيا سازمان محيط‌زيست ديگر قادر نيست مقابل تخلفات از اين دست را بگيرد؟
6-  و اگر بازدید کنندگان در پارك نبودند چه كسي محيط‌بانان كم شمار را خبر مي‌كرد تا مقابل تخلف قد علم كنند؟
پاسخ به اين پرسش‌ها و سوال‌هايي از اين دست هر چه باشد، يك نكته را بايد در نظر داشت؛ علاقه و عشق به طبيعت و سرزمين ايران از بين رفته است. حتي اين علاقه ميان هم‌نوعان و همشهريان نيز ديگر كمتر ديده مي‌شود، نيازي نيست به مثال‌هاي متعدد، كافي است وضعيت رانندگي را مد نظر قرار داد در شهرهاي بزرگ كه چگونه حق يكديگر را تضييع مي‌كنيم و براي بهره‌مند شدن از قراردادها و پروژه‌هاي چند ميليوني چگونه مقابل هم كارد از نيام مي‌كشيم.
كسي مي‌گفت ما اول با خودمان مهربان باشيم بعد حيات‌وحش را دوست داشته باشيم. آيا ما خودمان را دوست داريم؟